چه شده «دختر خوشگل»؟ کجا داشتی میرفتی؟
صحبتی با یک دختر خانم جوان
امروز روز اگه کسی وارد فضای اینترنت بشه و از یک موتور جستجو استفاده کنه، ممکنه به عناوینی مثل عنوان مطلب ما زیاد بر بخوره...
- تو که وبلاگت یه اسم قرآنی داره، تو دیگر چرا از این عنوانها گذاشتی بالای تابلو؟ تو هم میخواهی به هر قیمتی برای وبلاگت مشتری جمع کنی؟ بازدیدکننده ات زیاد بشه؟!
- حالا نمیشه یک بار هم که شده، ما از اینجور کلمات به کار ببریم؟ حتما «دختر خوشگل» را باید وبلاگهای زرد و صورتی به کار ببرند؟
حالا فرض کنید در این دل شب که من دارم این مطالب رو مینویسم، کسی در موتور جستجویش «دختر خوشگل» رو سرچ کنه و دنبال بعضی چیزها باشه و عدل افتاده روی وبلاگ ما! چه اشکالی داره؟
تازه من الان یک شعر حافظ هم میذارم اینجا که حسابی رمانتیک هم بشه. بفرمایید، این هم شعرش:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود واین بحث با «ثلاثه غساله» میرود
واقعا که گل بود، به سبزه نیز آراسته شد.
اما عیب ندارد. مگر ابوالعلای معرّی و خیام و سعدی و دیگران بارها نگفته اند که این خاکی که زیر پای ماست، از قد سرو و روی لاله گل رخان پدید آمده؟ انگاری یک آسیاب بوده و توش کلی به قول خیام «چندین سر و ساق نازنین و کف دست» ریخته اند و آن آسیاب این خاک نرم و نازک سرخ رنگ را به ما تحویل داده تا باش خونه بسازیم و گل بازی بکنیم و خیلی کارهای دیگر.
خواستم بگم که چند روز پیش نشریه «آیه» (نشریه قرآنی گروه مجلات همشهری) را ورق میزدم. در آن مطالب متنوعی بود. یکی گزارشی از جلسات تفسیر روزانه آیت الله جوادی آملی و ذکر برخی نکاتی که استاد بر سر درس می گوید. از جمله اینکه:
لحظه مرگ برای مؤمن شیرین ترین لحظه هاست. چرا که ما در این دنیا آرزو داریم چشممان به کربلا بیافتد، ولی در لحظه مرگ همه چهارده معصوم به دیدار مؤمن می آیند.
و دیگر:
طلبه ای که در مدرسه قبرستان رفت و آمد نکند، از خیلی از معارف دور می ماند.
به یاد آوردم که سالها قبل در قم ساکن بودم، در مجاورت قبرستانی بزرگ و تو در تو. شب و روز هم بر آن و در آن میگذشتم و گاهی میگشتم. آری مدرسه بود؛ دانشگاه بود همه چیزش؛ از نقر و نقش های سنگ قبور و هنرنمایی های روی آن ها گرفته، تا شیوه ساخت و پرداخت و تزیین بقعه ها و مصالح آنها...
تا عکس هایی که از سبک زندگی در ایام گذشته و به قول قرآن «فِي الأيَّامِ الْخَالِيَةِ» خبر میدهند...
تا
آن آرامش زلالی را که در خیلی از چهره ها میبینی و در عکس های الان کمتر مییابی.
یا فراوان دیدن تصاویر و تاریخ های سفر افراد در سالخوردگی و نادر بودن کسانی
که در سنین جوانی در آن خانه ها مأوا گرفته اند. یعنی عکسِ آنچه که تو امروز میبینی:
بیشتر کسانی که که در وادی خاموشان مأوا گرفته و مثوا گزیده اند، اصحاب سنین جوانی یا میانسالیاند. حتی اگر صفحه ترحیم روزنامه ها را هم بگشایی، این حالت را میبینی خیلی از اوقات.
دیدن خانه هایی که به زبان بی زبانی و با آن آرامشی که دارند همه با تو سخن می گویند. و چقدر هم دوستانه و صادقانه. تو گویی که در یک دارالامان ایستاده ای؛ در یک دارالسلام... از هر کید و مکر و شرّی ایمنی، همه سلامت هم میکنند گویی... .
به قول گوینده بزرگ شروان و ایران، افضل الدین بدیل خاقانی، پند این خانه ها از بن دندان است:
گه گه به زبــان اشک آواز ده ایــــوان را
تا بــــو کــــه بـــه گـوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دنـدانه هر قصری پندی دهـــدت نــو نــو
پنـــــــد ســـــــــر دنـــدادنـــه بشنــو ز بــــن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق مایی بــــه درد ســر
از دیــــده گلابــــی کـــن درد ســــر مــــا بنشـــــان
آری چه عجب داری کانــــدر چمن گیتی
جغــد است پــــی بلبــــل، نـــوحــه است پی الحان
در یکی دیگر از بخش های این نشریه که در دی 90 منتشر شده، آمده است:
...عید گذشته یک دختر 17 ساله را آوردند که تصادفی بود و خب از آنجایی که بسیار جوان بود و زیبا، من و همکارانم متأثر شدیم. موهای بدنش سیخ شده بود، حالا یا به خاطر رو در رو شدن ماشینشان با ماشینی بوده که از روبرو می آمده یا کلا بر اثر ترسی بوده که از مرگ بر او مستولی شده بود. نمیدانم.
فقط میدانم که این وضع همه ما را متأثر کرد و شروع کردیم با او به حرف زدن. قبل از اینکه شروع کنیم به شستشو، با او کلی حرف زدیم.
به او سلام کردیم؛
نازش کردیم؛
موهایش را نوازش کردیم؛
به او گفتیم:
چه شده «دختر خوشگل»؟
کجا داشتی میرفتی؟ چرا این بلا به سرت آمده؟
الان هم چیزی نیست؛ نترس؛ ما در کنارت هستیم؛ میخواهیم یواش یواش تو را بشوییم. خانم حضرت زهرا انشاءالله امشب کنارت می آیند.
ما از آنجا که میدانیم روح مرده بالای سرش است و او را می بیند، هر آنچه را که فکر میکردیم کمک میکند تا ترسش کم شود، انجام دادیم.
ما تقریبا بدون استثنا با تمام مرده ها حرف میزنیم. بر اثر آنچه یاد گرفته ایم می دانیم که روح مرده بالای سر جنازه اش حاضر است. میدانیم شرایط سختی را می گذراند. میدانیم که اضطراب دارد. میدانیم که احساس بلاتکلیفی میکند. می دانیم که از شب اول قبر میترسد. همه ما تقریبا موقع شستن مرده با آنها حرف میزنیم.
مثلا اگر پیر باشد به او میگوییم نترس مادر الان می خواهیم آرام بگذاریمت روی سنگ. الان می خواهیم آب بریزیم. الان میخواهیم بشوییمت.
یا اگر جوان باشد به او میگوییم چرا این طور شدی؟ مریض شدی؟ اگر بچه باشد، طور دیگری با او حرف میزنیم. بسم الله میگوییم. وقتی مرده را جمع میکنیم چهارنفری که روی آن کار میکنیم، همه با هم میگوییم یا حسین امشب به فریادش برس. یا زهرا تنهایش نگذار. یا علی توی قبر کمکش کن.
- خانواده ها هم متوجه صحبت شما با عزیزانشان میشوند؟
- فکر نمیکنم. چون اولا ماسک روی بینی و دهانمان هست و دیگر اینکه آنها پشت شیشه هستند... .
استادی داشتم که در زندگی ازش خیلی چیزها یاد گرفتم. روزی به من گفت: زمانی از یک غسال خواستم نصیحتی به من بکند. گفت: اگر تیغی در دست داشتی، تا جایی که میبرد، نبُر.