نوشته هایی
مبين در مدت پانزده ماه بيماري، شايد بدون اغراق هزار بار سوزن آمپول و سرنگ و رگگيري براي آزمايش و سوزن قطور و فولادي براي نمونهبرداري از مغز استخوان و نمونهگيري مايع نخاع براي رصد تکثير سلولهاي بدخيم و نيز لوله کاتتر بر روي قفسه سينه و کنار وريدهاي گردن براي شيميدرماني و دياليز دريافت کرد.
او با همان دستان رنجور و بي رگ و خونمرده خود، کتاب ميخواند، نقاشي و کاريکاتور ميکشيد، داستان و خاطره و نامه براي دوستان مينوشت و براي آنان نقاشي ميکشيد، براي کارکنان بيمارستان توصيهنامه به برخي اشخاص در بيرون از بيمارستان مينگاشت و نيز مطالبي از اين دست را مينوشت و تايپ ميکرد. مبين در نوشتهاي که ميآيد، شرح کوتاهي از بروز بيماري و نحوه تشخيص آن و نيز انتقال يکباره و توأم با ريسک خود از قم به تهران نوشته است و ... . من در اينجا كوشيدهام كه در نوشته او حتيالامكان دست نبرم. قبل از درج نوشته های خودش، ابتدا متن یک «قرارداد» را می آورم که خودش نوشته و به امضای «مامان» رسانده و آن را مهر و امضا کرده است:
«قولنامه 27/5/1389
بنا به این حکم خانم مژگان مصطفیپور در صورت خوب بودن امتحان دانشمند ارشمیدس علامه مبین در آخر سال تحصیلی اول راهنمایی برای او یک میکروسکوپ میخرد. هرچه معدل بهتر، میکروسکوپ مرغوبتری تهیه میشود.
تذکر
1. ارشمیدس علامه مبین (مبینبن ابوالفضلبن اصغر) امسال مدرسه نرفته و از معلم کمک نگرفته و او شرایط سختی داشته.
محل امضا خانم مصطفیپور محل امضا علامه مبین: علامه مبین خوشمنش مشهدی (مهر و امضا)»
به نام خدای آمپول
من زماني كه در خانه قبليمان در قم بلوارجمهوري اسلامي بود زندگي ميكردم. يك روز تابستاني داشتم به كلاس زبان ميرفتم، با دوچرخه مثلا شيكم. در راه بازگشت دلدرد و سردرد شديدي نثارم شد. زماني كه رفتم خانه مادر از غصه دق كرد و بابام به فكر فرو رفت. دوسه روز گذشت. پيش دكتر از دكتر عمومي گرفته تا متخصص اطفال رفتيم. نفهميدند چيست. به خانه برگشتيم. لرز شديدي بر تن من افتاد و راه تنفس از بينيام هم بسته شد. بيحال بودم. پلاكت[1] خون من پايين بود. نوعي مرده نودوپنجدرصد بودم. حالو وضعم بدتر از قبل شد.
پيش چند دكتر ديگر رفتيم و آنها گفتند بايد در بيمارستان بستري شوي. تا قبل از بستري شدنم يك تا بيست تا آمپول نوش جان كردم ومزه واقعي آمپول را حس كردم، آيا شما ميخواهيد امتحان كنيد؟
حالا وضع خيلي بد شد و آژير قرمز زندگيام به صدا در آمد. باورم نميشد كه آن دكترها گفتند تو بيماري توده مدياستن داري. من كه حالم مثل يك مرده بيمغز، بيريه و بدون قلب و كليه بود، نفهميدم كه منظورش چيست. ولي الان به شما ميگويم كه بيماريِ داشتن توده مدياستن چيست: تودهاي كه در سينه تشكيل ميشود و به ريه فشار ميآورد.
مادرم زماني كه فهميد موضوع از چه قرار است، خون به جگر شد. وقتي دكترهاي قم گفتند اينجا امكانات نيست، البته به قميهاي عزيز برنخورد، به همين خاطر داييام كه مرا نجات داد و آمد و مرا از بيمارستان قم به تهران آورد و در بيمارستان علياصغر كه يك بيمارستان خوب درشهر شهر تهران بود، بستري كرد. آنجا خيلي به من ميرسيدند و من از آنجا نسبت به قم راضي بودم. و من زندگيام را مديون دايي ام هستم كه شبانه به قم آمد و مرا به بيمارستان تهران آورد، آنهم با ماشين شخصي خود كه امكان داشت در آن بميرم. و كار درست اين بود كه با آمبولانس به آنجا برويم اما داييام اين ريسك را كرد و با ماشين شخصي خود من را آن هم در ساعت يك شب از قم به تهران منتقل كرد. او سوپراستار سوپرمن هاست.
آمديم بيمارستان علياصغر در تهران. و من يك روز در بخش و هفت روز در آي سييو خوابيدم و در اين مدت با استفاده از داروهاي بسيار قوي، توده بزرگي كه تمام بدنم را فرا گرفته بود از بين بردند و من توي اين چند روز كه در بيمارستان بودم براي سرگرم كردن خود به كتاب داستان روي آوردم و داستانهاي مختلفي را در همان حالت بستري و خواندم و در آن مدت كه به خانه آمدم براي اين كه اين توده با اين كه ازبين رفته بود، براي اين كه برنگردد و من مريضي را دوباره نگيرم، شيميدرماني شدم. و بايد در آن مدت، هر هفته يك بار يك آمپول دريافت كنم يا يك آيتي[2] بر روي من انجام دهند. آري، در نهايت يك روزي دوره شيميدرماني من تمام ميشود و من مثل بچههاي سالم به زندگيام ادامه خواهم داد. حالا من نمي دانم چه جوري ازپس آمپول هاي بعدي كه در آينده بايد بخورم برايم ؟
البته حالا من خيلي خوشحالم كه دارم زندگي ميكنم ، ولي حالا كه زندگي ميكنم بايد كلي مشكل قد و نيمقد را حل كنم، مثل درس خواندن و رفتن به مدرسهاي كه چندين ماه است نرفتهام،رفتن حمام، پرداختن به بازى كه بدنم به آن نياز دارد و. . .
شايد شمايي كه داريد داستان من را مي خوانيد مثل من توده (غده) داشته باشيد، ولي من به شما رمز پيروزىم را ميگويم: صبر كليد همه پيروزى هاست.
من در اين بيماري خيلي سختي كشيدم و آن آمپولها برايم تلخ بودند اما با اين همه گاهي دلم براى امپول هايى كه مىخوردم تنگ شده ! عجيبه، نه؟!
به نام خدای آمپول/2
داردبرف مىآيد ،خيلي زياد هم دارد برف مي ايد ولي حيف حيف كه كه اااچه! ببخشيد عطسه كردم ،داشتم ميگفتم سرماخوردم بدجورى هم سرما خوردم گلويم ميسوزد ،راه دماغم هم از بس كه چرك دارد بعضي وقت ها هم بسته ميشود و آن وقت بايد ،خيلي ببخشيد ببخشيد بايد فين كنم تا باز شود ولي حالا بيخيال. دارد برف مي آيد ولي من نميتوانم بروم، چرا؟ چون مادرم به شدت مخالف است. ولي خوب بعضي راههاى احمقانه وجود دارد. مثل فرار از خانه و... ولي خوب راه برگشتي ندارم؛ چون اگر برگردم بايد يك دعواى بسيار بسيار وحشتناك، از مادر و پدر راتحّمل كنم. وبه همين دليل خيلي احمقانه است . يك شعر يا ضرب المثلي هست كه من به شدت به آن علاقمند هستم و آن اين شعراين است
مريضى به خروار مياد به مثقال ميره !
شعر زيبايي بود، اي كاش ادامه مي يافت. ا راستي از بحثمان دور شديم، همان بحث برف سفيد وزيبايي كه از بهشت ميآيد وبسيار زيبا وساده از ابر، خود را خيلي زيبا مي كند وخيلي باز هم زيبا بر زمين زيبا ى خداى زيبايي ها كه صدها چيز زيبا را افريده وهر كدام از زيباييها مثل هم وتكرارى نيستند، مينشيند. ولي ما نمي توانيم آن را لمس كنيم چون مريضيم، چه ضد حال زيبايي!
ولي اصلا بحث ما در مورد مريضي وبرف بود نه كلمة زيبايي كه واقعا كلمة زيبا يي است. نه؟
خوب بيايد به بحث اصلي بر گرديم.
اصلا تقصير خود من است كه سرما خوردم، مادرم گفت خودت را بپوشان، ولي نكردم، افسوس !
مريضي عجب چيز عجيبي است كه يكي از عجيبترين چيزهاى عجيب اين دنياى عجيب است. نه؟ خيلي عجيب است.
اين هم شعري كه بابايم سروده است برايم:
برف آمد و ما هنوز مريضايم
در حالت كج دار و مريزيم
در حسرت برفبازي امروز
در حسرت و در جيليز پيليزيم
بسيارتر از گَهِ سلامت
در پيش بابا مامان عزيزيم!
اين است يكي بلا ز بالا
برخيز كه زير آن بخيزيم!
ما در گَهِ راحتي درشتايم
واندر گَهِ مشكلات ريزيم!
امروز براي حل مشكل
تنديم و تَريم و فرز و تيزيم!
چرا اصلا مريضي وجود دارد؟ چرا بعضي ها با اينكه مريضي سبكي دارند، راحت درمان نميشوند، ولي بعضيها با اينكه مريضي سنگيني دارند، زود خوب مي شوند؟ اصلا خود من، زماني كه بخواهم آمپول بزنم، هميشه نمازهايم را ميخوانم ولي زماني كه ديگر از آمپول خبري نباشد، اصلا نه ياد خدايي ميكنيم و نه خدايي ميشناسيم!
راستش دايي من ميگويد مرد بايد مريض شود ومردي كه مريض نشود، مرد نيست!
البته همه مريض ميشوند، مثلا خود من يك زماني در فاميل از همه سرحالتر و پرجنب وجوشتر بودم، ولي پس ازمدتي مريض شدم وكارم تا آي سي يو هم كشيد! اين هم يك ضد حال زيباي ديگر!
ولي مادرم ميگه كتاب بخوان. ولي من دوست دارم برف بازى كنم ، البته فكر نكنيد من از كتاب بدم ميياد ها!
نخير من كتاب خواندن راخيلي خيلي دوست دارم ولي در مقابل برفي كه از آسمان زيبايي كه صاحب آن خدايي است كه همه زيباييهاى اين زمين زيبا راكه زيباترين آن برف زيبايي است، كه از آسمان زيبا ميآيد، را آفريده، هيچ است.
به نام خدای ... دانایی ... توانایی ... و ...
به نظرم دنيا وبشر مثل يك پروانه است. دنيا پر از تغيرات است، زماني كه ابتدا خدا دنيا را افريد، انسان پيشرفت كرد، چيزهاى مختلف ساخت، به آرزوى ديرينه خود يعني پرواز دست يافت و... مثل زندگي يك پروانه (البته آن وقت كرم است). مثلاً زماني كه انسان خلق شد، مثل زماني است كه پروانه از تخم ميآيد بيرون و زماني كه پروانه بزرگ ميشود، مثل زماني است كه بشر پيشرفت ميكند وزماني كه كرم پيله ميبندد مثل دوراني است كه دنيا به شدت دارد پيشرفت ميكند و زماني كه كرم تبديل به پروانه ميشود، مثل زماني است كه هواپيما اختراع شد وزماني كه پروانه تخمهايش را تكثير ميكند مثل زماني است كه علم دردنيا تكثير شود!
یک روز سرد پاییزی
مبین این مطلب را یکی دو هفته به سفرش نوشته است:
این مطلب را در قسمتی خالی از یکی از صفحات کتاب فارسیاش نوشته بود. او این کتاب را بدون معلم تا آخر خواند و من این مطلب را یک سال و نیم پس از سفرش در آن کتاب یافتم:
جوانی، نشاط، زندگی، کلماتیاند کهم با هماند؛ همیشه با هم. البته بیشتر جوانان چنین شرایطی را دارند. خیلی از جوانان، از کلماتی مثل جوانی راحت، جوانی ساده و بالذت محروماندیا در فقر و گرسنگی قرار دارند و گاهی اوقات فقط از جوانی، چهره خوش دیدهاند، اما بیشتر در ذهن ما، وقتی نام جوانی می آید، یاد یک جوان سالم، شاداب، زرنگ میافتیم ولی خبر نداریم امکان دارد برای هزاران نفر این مجموعه کلمات ملاک و محور نباشد. مثلا یک جوان سرطانی یا کر یا ناشنوا.
شاید مراعات نظیر یا شبکهی معنایی «با عنوان جوانی» در ذهن آنان، «آمپول، درد یا رنج باشد» کسی چه میداند؟
[1] . يكي از اجزاي خون كه هنگام خونريزي موجب انعاقد خون ميگردد و جلوي بيرون آمدن خون را از رگها ميگيرد.
[2] . آي تي، يك نوع نمونه برداري است كه طي آن مايع نخاع مريض از پشت ستون فقرات او با استفاده از يك سرنگ استيل دراز گرفته ميشود و براي آزما يشگاه فرستاده ميشود. آزمايشگاه پس از آزماايش مايع نخاع ، جاهايي كه در بدن مشكل دارد، مشخص ميشود. ترس و درد و اضطراب در اين نمونهبرداري هست. اما نگران نباشيد. بلكه بر خود مسلط باشيد. به آن عادت ميكنيد و ميتوانيد مثل من مردانه جلوي آن بايستيد.