گفتم عجالتا توی این گیر و ویر، دنباله حرف دکتر ابراهیم باستانی پاریزی را بگذارم اینجا تا ببینیم چه می شود (از این حرف چند قمست دیگه هم در جریده اطلاعات منتشر شده که من دیگه اونها رو نقل نمی کنم باری؛ همینها رو هم که نقل کردم، کلی تلخیص کردم خلاصه...).

...شصت هفتاد سال پیش من در پاریز خاطرات ابوعبیده جوزجانی را خوانده‌ام که آن روزها توسط استاد نامدار حضرت استاد محمود شهابی تربتی تصحیح و چاپ شده بود. این مرد ابوعبیده جوزجانی را می‌گویم و جوزجان، ولایتی است در ماوراءالنهر.

ابوعبیده در بخارا شاگرد ابن‌سینا بود و آنقدر معتقد استاد بود که هر جا می‌رفت، با او همراه بود و وقتی گذار ابن‌سینا به اصفهان و همدان افتاد، ابوعبیده هم با او آمد. زندگی طوفانی ابن‌سینا در همدان، بعد از وزارت آل ‌بویه در همدان دگرگون شد و مثل بسیاری از وزرای صاحب‌رأی به زندان هم افتاد؛ اما این شاگرد وفادار استاد را ترک نکرد و حتی با او به زندان رفت و در زندان طولانی ابن‌سینا که کم هم نبود، این شاگرد وفادار خدمات استاد را انجام می‌داد و لابد آبگوشتی تنگ آب پرآجیل تهیه می‌کرد و کشکی می‌سایید و نان و پنیری برای استاد فراهم می‌کرد تا استاد درگذشت و در همدان به خاک سپرده شد.
آری آن روزها شاگردها با استاد و همراه او برای خدمت به او به زندان می‌رفتند و این روزها روزگاری شد که بعضی استادها به سعایت شاگردهای خودشان به زندان می‌روند!

با همه اینها باید بگویم که خاطرات زندان ابوعبیده جوزجانی یکی از نخستین خاطراتی است که یک مرد صادق فرهنگی در تاریخ ایران نوشته و حق این است که دانشجویان حقوق و همچنین پزشکی آن را بخوانند.


محض تفریح خوانندگان هم عرض می‌کنم که این ابوعبیده آنقدر معتقد استاد خود ابوعلی‌سینا بود که گاهی به او می‌گفت: «اگر روزی تو ادعای امامت و حتی پیغمبری هم بکنی، من اول کسی خواهم بود که به تو ایمان خواهم آورد.» یکی دو بار هم از او سؤال کرد: «چرا تاکنون چنین ادعایی نکرده‌ای؟» و ابوعلی‌سینا می‌گفت: «هنوز زود است. صبر کن، به تو خواهم گفت.»
گذشت و گذشت، نیمه‌شبی در سرمای شدید و یخبندان زمستان همدان، شیخ‌الرئیس تشنه‌اش شد؛ به ابوعبیده گفت: «یک کاسه آب به من بده.» ابوعبیده گفت: «استاد، کوزه یخ بسته، صبر کنید.» باز استاد آب خواست، ابوعبیده گفت: «آب سرد است و می‌ترسم بچایید…» آنقدر این درخواست استاد و خودداری آمیخته به توضیحات پزشکی شاگرد ادامه یافت که فریاد الله‌اکبر مؤذن از مأذنة مسجد همسایه بلند شد. ابوعلی سینا رو به شاگرد کرد و پرسید: «مؤذن چه می‌گوید؟» ابوعبیده به سادگی گفت: «چیزی نمی‌گوید، می‌گوید اشهد انّ محمداً رسول‌الله…» ابن‌سینا گفت:

«ببین، چهارصد سال پیش یک نفر عرب آن طرف بیابانهای عربستان یک جملة الله‌اکبر… را به زبان مردم افکند، امروز با هزار فرسخ فاصله، در این سرمای سخت، این پیرمرد همدانی که لابد عربی هم نمی‌داند، صبح سحر از خواب برخاسته، رفته یخ حوض را شکسته، وضو گرفته، چهل پله مناره مسجد را پیموده و رفته بالای مأذنه و می‌گوید: الله‌اکبر، اشهد انّ محمداً رسول‌الله. آن وقت من، استاد چهل سالة تو که اینقدر هم به من علاقه داری که تا زندان هم همراهم آمده‌ای، در حالی که به تو می‌گویم، پاشو یک کاسه آب به من بده، به بهانه سرما و یخبندان تعلل می‌کنی! حالا فهمیدی چرا ادعای پیغمبری نمی‌کنم؟!»
این داستان را پدرم بعد از آنکه متوجه شد من خاطرات ابوعبیده را به دقت می‌خوانم، گفت و لابد در جایی خوانده بود.


مقصود این است «چاه گمانه‌ای» که امیرکبیر به احتمال یافتن آب در «مادرچاه» مؤلفان خود زده بود، در حق من هرچند بیراه نبود، ولی به قول پاریزیها در مورد من «به صلّ خورد»! صلّ سنگی است ترکیبی از ریگ و شن و مثل ساروج سفت است، و گاهی کلند را می‌شکند و به هر حال در شکافتن آن برق از سر کلند می‌پرد؛ ولی سنگ نمی‌شکند.


هرچند در روزگار ما هم پنهان شدن لطفی ـ وزیر دادگستری مصدق ـ در خانه یکی از شاگردانش در سمنان که بیش از یک سال طول کشید، سرمایه‌گذاری درازمدت معلمی را برای ما ثابت می‌کند، شاگردان دوره آخرالزمان را که شما بهتر می‌شناسید. بسیاری از استادان دانشکده حقوق به فتوا و حکم بعضی شاگردان ناخلف خود به زندانهای سیاسی طولانی مدت محکوم شده‌اند. با همه اینها مخلص پاریزی هر چند از آن نوع هست، دهها بی‌اطلاعی دلیلی موجه به تعلل در جواب هست. البته معلمی یک سرمایه‌گذاری درازمدت در جامعه است.


سوارانی مثل رستم و…  قصد من از نقل این داستان این است که اگر شاگرد هم بودند، شاگردهای قدیم! می‌گویند یک وقت ناصرالدین‌شاه مشغول بازدید از اسبهای سلطنتی بود. امیرکبیر هم که اسم آن مؤسسه سؤال‌کننده به نام او مفتخر است، حاضر بود. ناصرالدین‌شاه یکایک اسبها را سان دید و بعضی را پسندید و بعضی را رد کرد و ضمناً رو کرد به امیرکبیر گفت: «امیر، کجا رفتند اسبهایی مثل رخش و شبدیز و غران و بهزاد و…؟» امیر بلافاصله جواب داد: «آن اسبها را سوارانی مثل رستم و خسروپرویز و لطفعلی‌‌خان‌ها سوار شدند و همراه خود بردند!»


یک شوخی هم اخیراً شنیده‌ام که تکرارش بی‌لطف نیست. پیرزنی برای آرایش در آینه نگاه می‌کرد و نگاهی به دور و بر کرد و گویی کسی نبود، گفت: «آینه هم آینه‌های قدیم!» مخلص هم می‌گوید: شاگرد هم شاگردهای قدیم».

تمت عجالتا !