مرحبا استاد ...
میدانید که واژه «اُستاد» با «ستاد» و «ایستادن» هم ریشه است و نیز با واژههایی چون stand. استاد است که به شاگرد ایستادن بر روی پای خودش و یافتن هویت علمی را عطا میکند. جلال آلاحمد می گفت: «برخی از آنانی که استاد نام دارند، در واقع اوستا هستند.»
البته اغلب همان اوستاهای قدیم هم (اوستا کفاش، اوستا حمومی) خیر و برکت های زیادی به مردم می رساندند و خالص و باخدا بودن؛ دست کم کاری که عنوان آن، «صدّ عن سبیل الله» باشد، نمیکردند.
این پیام را گویا یکی از دوستان برای بنده فرستاده:
پنج شنبه 7 بهمن 1389 ساعت: 19:47 توسط: حم
سلام از وبلاگ باصفا و خالصتان کمابیش بهره مندم.
آیا در وبلاگتان از سفر استاد به مالزی و اقامت ایشان در آنجا و بی خیالی متولیان قرآنی یادی نمی کنید؟
والله چه عرض کنم؟
ایشان اسم مستعار یا مختصری هم گذاشته است که خیلی به «حم و الکتاب المبین» میخورد!
چندی پیش در مصاحبهای از بنده پرسیده شد:
«وضعیت رسیدگی و حرمت به اساتید و پیشکسوتان این رشته هم اکنون چگونه است؟»
عرض کردم: «ببینید بنده در این رشته علوم تحصیل کردم و از آغاز تحصیل دانشگاهی از سال 1389 تا کنون، سه تن از اساتید برخوردار از شخصیت و هویت علمی شاخصی بودند و به ما نیز به فراخور حال و توانمان، از توشه های دانش و بینش خود عطا کردند بیدریغ؛ از این اساتید، یکی زنده یاد استاد علی اکبر غفاری بود که در جهان تشیع معاصر کسی مانند او نبود یا کم بود. آن دانشیمرد بزرگ که سخن اهلبیت و کلام وحی را با مذاق جان چشیده بود، کسی که تماشای راه رفتنش برای ما لذت بخش بود و زندهکننده مشی «عِبَادُ الرَّحْمَنِ» بود، سخنش عذب فرات بود و خلقش شمیم عنبر و عود میداد. مردی که به قول زندهیاد سید محمد محیط طباطبایی در باره سید جمال، در کنارش نقاره و کوسی نبود و پشت تصویرش، هالهای از نور چشم ها را نمی زد، دستبوس و کفشجفتکنی نداشت، دانشیمردی بود که تا سنّ هفتادوپنج سالگی به قول استاد مهدوی راد، با کدّ یمین زندگی خود را تأمین کرد و آبروی فقر و قناعت نبرد. من میدانم که آن مرد منیع و عفیف النفس از تنگناها و مضیقههای مالی نیز رنج میبرد و برای تأمین معاش خود به صورت حقالتدریس این جا و آن جا تدریس میکرد. در سال هفتادوپنج شمسی، «حقالتدریس» به ازای ساعتی «هفتصد تومان» معادل «هفت هزار ریال تمام» بود. البته این اجبار، فرصتی را به دست برخی دانشجویان گهرشناس میداد که از گنجینه دانش وی نصیب خیر بَرند.»
در یکی از جاها، جوان جاهل لمپنیمسلکی که میگفت: من استاد بسیار بزرگی هستم، و تصریح میکرد که بعد از چهارده معصوم، و یکی دیگر (از همان اوستاها که یادشان در ادامه سخن خواهد آمد)، کسی به کبریایی و عظمت او نیامده، همان تدریس او را هم بدون اطلاع استاد قطع کرد.
استاد، در یکی از روزها هنگام بازگشت از تدریس با بدنی رنجور، چشمهایی کم سو، گوشهای سنگین و با پای پیاده ـ زیرا امکان این که ظاهرا یک آژانس برای وی کرایه کنند به راننده آن دو هزار تومان پرداخت کنند وجود نداشت ـ هدف اصابت یک خودرو قرار گرفت؛ راننده ی آن، مرد بی نظیر و آن استاد بزرگ دانش حدیث و اخلاق انسانی و حرّیت و آزادگی را زیر گرفت و ظاهراً هم از مهلکه گریخت. و البته اگر هم میماند و زندان میرفت، دیگر استاد غفاری، زنده شدنی نبود.
کشیده است در کوی دلدادگان
میـان دل و کـــام دیوارها
چــه فرهــادهــا مـرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
استاد دیگر در این بین، جناب استاد محمد علی لسانی فشارکی بود. که او هم با دشواریهای فراوانی زندگی خود را پیش برد و الان هم به سفری دور از کشور رفته است، خودش میفرمود برای مطالعه و تحقیقی قرآنی در یکی از کشورها. استاد حق بزرگی بر گردن ما داشت. و دارد.
اما این اساتید بزرگ، استاد لسانی فشارکی، استاد غفاری و یک استاد دیگر که فعلاً نامش بماند، در دانشگاهی پاگرفته بر اُسُس اخلاص و تقوا در زیر سایه مرد دین و معنویت، آیتالله مهدوی کنی، به ما کلیدهای مهمی در تدبّر قرآن عطا کرد. کلیدهایی که مشابه آن را در نزد استادهای دیگر نیافتیم، ابداً.
گویی هم قرار نبود، نام این اساطین و اساتید به کمک رسانهای، «ماندگار» بشود. شاید درست مثل استاد بزرگ سید جعفر شهیدی که وقتی او را خواندند برای این که در رسانه، «ماندگار»ش کنند، فرمود: «ماندگاری از آن اوست. كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَالإكْرَامِ ... تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلالِ وَالإكْرَامِ.»
اما این همه عزّت و مناعت، توجیهگرِ کمکاری و تقصیر ما نتواند شدن.
برادرم دکتر حسین مرادی عزیز، برایم پس از رفتن یکی از این اساتید، برایم پیامی در این زمینه فرستاده که:
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت...
اما بنده در این جا اگر بخواهم پناه به شعر ببرم، این چامهای زندهیاد «وحید دستگردی» را خطاب به شاعر آزادیخواه، بزرگترین استاد سخن عراقی در قرن پیشین، «میرزا صادق خان امیری قائممقامی، ادیبالممالک فراهانی» را به یاد میآورم که در اوایل قرن شمسی حاضر سروده شده و بنده حدود یک ربع قرن قبل، آن را در مقدمه دیوان ادیب دیدهام.
در این جا مایلم که این چامه را به زندهیاد استاد علیاکبر غفاری و آن دو استاد دگر تقدیم دارم.
اصل موضوع قصیده، نقش بزرگ ادیبالممالک در سخن نظم و نثر است. این سروده، بسی مفصلتر از چیزی است که در اینجا آمده؛ بخشی از آن را از حافظه خود نوشتهام، مقداری از آن را تلخیص کردهام و اندکی نیز خودسانسوری... چاره ای نبود، به هر حال، زبان، زبان شعر است، آن هم شعری آکنده از انواع مبالغهها و تشبیهها و گاه، طغیان قلم. و چنین است که باید آن را با مسامحه خواند و هر چیزی را در آن نباید به منظور گرفت.
باری، «ای بزرگ استاد دانشور» در ابیات این قصیده باشد برای زندهیاد علی اکبر غفاری و «مرحبا استاد» آن باشد برای سفرکردهای که هر کجا هست، خدایش به سلامت دارد:
مرحبا استاد...
رخنه افكن گشت در كاخ سخن سيل خطا
اي سخــن گستر صواب آن شد كه برخيزي زجا
زير كاخ سيلپيــرامون نمــي شايد نشست
دست و پا كن پيش از آن كت بر سر آيد اين سرا
پيكر شعر و ادب لرزان شد از بحــــران و تب
اينـــك اينـــك هــم مـــداوا بــايــد و هــــم احتمــا
بــــا تاسف چنــد بــايد ديــد در بـــازار شعــر
... صــــرّاف است و ... نـقّاد و ... مـــوزون ســــرا
... در بـــازار شعر ار نيست صــراف سخـــن
از چـــه رو يـــاقــوت را خـــرمهـــره هشتـــه زير پا
كـــي شــود خــرمهـره با ياقوت رمّاني قرين
كــاين نـــژاد پـــاك خـــورشيـد است و آن نسل ...
كي امير جنگ گـردد شـــــوخ نـــاديده نبـــرد
كــي تــــوانـــد گـــشت از ده رانــده در ده دهخـدا
درزيِ بيگانــه بـــر قدّ سخن شد جــامــه دوز
لاجـــرم پيراهــــن فضــــــل و بلـــــــاغت شد قبـــا
مدح ايـــن خيـــاط را ایهــام مــي گويد نه من
خـــاط لـــي زيـــدٌ قبـــاءً ليـــت عينــيــنــه ســواء !
شعر مضمون است و پس معنا و وزن و قافيه
تـــا ابــــد سُتــــوار بـــر ايــن چار ركن است اين بنا
دنگدنگ ساعت دوشششماری بـرتــر است
از یکـــی شهنـــامـــه نـــزد ایــــن گــــروه اغــبــیـا
گر بپرسي وزن شعرت كو بگويد وزن چيست
روزگـــــار تــــازه مــــا كهنــــه كـــرد ايــن حـرف ها
ای ز رخسار سخن گردیده بـــر خـــاک آبریــز
ای حیــــا انــــدر محیّـــــای تـــو رشـــک کیمیـــــا
***
پهلوي اين پهنه خوابيده است استـــادي بزرگ
از بيـــان انــــدر نمــــون و از فصـــاحــــت در نمـــا
آن مِهین عیسی كه احيا داشت دانش را به دم
آن مِهيـــن مــوسي كـــزو چــوبين قلم شد اژدها
برتر از موسي نشاند هر كــه را گـــويد مـــديــح
پستر از قـــــارون كشانــــد هــــر كه را گويد هجا
زين كند چون توسن طبـع از بــــراي دار و گيــــر
ذوالفقــــار خــــامه در كـــــف پـــا فشـــارد در غزا
شاعران زير لــواي افتخـــارش گشتــــه جمــــع
هــــم چـــــو خيــــل انبيــــا زيـــر لـــواي مصطفي
اوست پيشآهنگ و دنبالش مضامين رهسپــــر
اوست خوانسالار و بر خوانش سخنسنجان گدا
چون غزل خواند زمين و آسمان آيد بــــه رقـــص
چـــــون رثـــــا خــــوانــــد شـــود مـــوّاج طوفـان بكا
راوي اشعــــار وي بـــر طــــرف بستــــان بلبلان
و از غــــــريو بلبلان هــــــر هـــفـــت گنبـــد پـر صدا
مــــرحبـــا استــــاد نظـم و نثــــر كـــز گفتار وي
نثـــــره انـــــدر چـــرخ گيــــرد روشنـــي شعـرا ضيا
اي بــــزرگ استــــاد دانشور بــر آر از خــاك سر
چنـــــد در ظلمات بــــــاشــــد چشمـــه آب بقــــــا
تــــابشي كــــن ز آفتـــاب طبــع تــا خفاش كور
جـــا كنــــد در چـــاهسار مــــرگ و ســــوراخ فنــــا
بــــاری، ای مـــرد سخنگستر زجــا بـر خیز زود
تــــــا نشینند ایــــــن سخــن پـــامالسازان پیش پا
بر سپهر شعر از آنت کــــرده یـــزدان پاسبـــان
كـــــاين شياطيــــن را شهابآســـا بــراني از سمــا
یـــادگـــار است ايـــن سپهر از آفتابـــان سخن
استــــوار ایــــن کــــاخ از شالـــــودهریـــــــزان کیــــا
رودکی، فردوسی و سعدی، نظامی، انــــوری
نـــــاصر خســــرو، جمالالـــدین، کمـــال و بــــوالعلا
مولوی، خیام و خاقانی، غضـــاری، عنصـــــری
فــــرخـــی، حــــافظ، سنـــایــی بـــزم عرفان را سنا
بـــرتر است ایـــن آسمان از دستیاز جـــاهلان
کوتــــه است از ایــــن ثریــــا سنگ اطفـــال ثــــــری
کاخی اینسان آهنین پایه است و پولادینهپــی
سیل نتوانــد شــــد آهــــنخـــواره و پـــــولـــادخــــا
گر تو باشي يك تنه از صد هزاران بــاک نيست
صــــد هــــزاران ساحـــر و از دست موسي يك عصا
صد هزاران پشّه و از بــــاد صــرصـــر يك هبوب
صــــد هـــزاران جــــانــور و از صـــور محشـــر یك ندا
صـــد هــزاران زاغ را يــک سنگ بشکافــد رده
صــــد هــــزاران خـــرمـــن خس گـــردد از برقی هبا
کـــوه انـــدر کـــوه خــرگوش و ز قلّــه یک پلنگ
دشت پــــر از روبهـــان و از شیــر غــژمـان یـک هـرا
کـــاخ انـــدر کـــاخ و از نـــاف زمین یک زلزلــــه
دشت انـــدر دشت روبــــاه، از هـــژبران یک هــــــرا
گـــر تـــو در مینو نهفتـــی رخ کنـــون دیـوان تو
رشک مینو کــــرد گیتــــی را ز شــــادی و صفـــــــا
(اغلب این ابیات را از ذهن خود نوشتهام، باید دیوان ادیبالممالک را در یک کتابخانه عمومی بیابم و این ابیات را تکمیل کنم. اگر خوانندگان عزیز نیز به آن دیوان دسترسی داشتند، میتوانند آن ابیات را برای بنده بفرستند!)