زمانی در دهه فجر، یعنی تعطیلات بین دو ترم، در دانشگاه مانده بودم. آنقدر برف آمده بود که نگو...

درب اتاق من مستقیما به فضای بیرون باز می شد. یعنی درب چوبی اتاق را که باز می کردی، جلوی پای خودت بین بیست تا سی سانتی متر برف می دیدی. و اصلا برف و سوز و سرمای زمستان بیست و پنج سال پیش شمیران با الان فرق داشت. در این بیست و پنج سال چندین میلیون خودرو - که هرکدامش کار یک بخاری بزرگ را می کند به خودروهای تهران اضافه شد. 

باری، غذا و رستوران و فروشگاه و... که اصلا نبود بماند، تاسیسات دانشگاه هم آتش گرفت و آب گرم حمام و شوفاژ هم در آن ایام از کار افتاد.

یک روز صبح بیخبر رفتم حمام. آب سرد بود. صبر کردم تا گرم شود. خوشخیالا! گرم نشد که نشد. گویی بدنم را هم صابون زده بودم. در آن آب و هوای سرد شمیران و روز برفی آن....

هر جوری بود با آن آب «تگری» منجمدکننده خودم را شست و شو دادم

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام...

یادم هست زمانی که از حمام به داخل خرابات اتاق خودم خرامیدم، روی تخت نشسته بودم و بدنم را با انواع لباس و ژاکت ضخیم و کلاه کاموایی پوشانده بودم و زیر پتو هم رفته بودم و از دهانم بخار بیرون می آمد موقع نفس کشیدن عادی...!

در آن دانشگاه بزرگ درندشت من فقط از وجود یک نوع موجود خبر داشتم از طریق علائم حیاتی آن خبر داشتم: آن علائم حیاتی صفیر و نفیر دردناک چند گربه گرسنه بود در آن هوای برفی سرد و برفی.

این را هم بگویم که ما در دانشگاهمون یک «سه راه گربه» داشتیم. همه روزه راس ساعت دوازده ظهر گربه ها در این سه راه حضور گرم خود را به هم می­رساندند این سه راه حد فاصل فضای خوابگاه به فضای اصلی و پردیس اصلی دانشگاه بود. رستوران هم بیرون از پردیس به سمت در خروجی و نزدیک بزرگراه چمران بود.

یعنی گربه­هایی که در دل درختان خوابگاه و ... ماوا داشتند به خودشان زحمت نمی­دادند بروند نزدیک رستوران.! اگر می رفتند ممکن بود غذای اصلیتری و یا بیشتر و گرمتری را هم به دست آورند! مثل گربه­های تهران در همین اوضاع امروز که این موشهای چاق و چله را نمی­گیرند، اما راه نقب زدن به کیسه­های زباله خوش­نشینان عزیز تهرانی را خوب یاد گرفته­اند. کیسه­های زباله­ را باز می­کنند تا از گوشتهای به جا مانده از خورش قیمه و مرغ پلوی شب که با مایونزهای سالاد هم قاطی شده و پر از ادویه و مواد شیمیایی تناول کنند، اما گوشت تازه موشهای خوشگوشت را نه!

بعدش هم موشهای شهر به این قد و قواره هایی در می آیند که می بینیم.  

باری، گربه­ها در دانشگاه نزدیکی همان سه راه گربه نزدیک خوابگاه که چند صدمتری حدودا با رستوران فاصله داشت می ایستادند تا دانشجویان ایثارگر که ظروف غذا را در دست داشتند از جلوی ایشان بروند و هریک به فراخور عظمت ایثار، گوشتی، یا تکه غذایی از ظرف خود برگیرد و تقدیم حضور آنان کند.

در آن ایام که نه از تاک نشان بود نه از تاک نشان و غذا گیر آدمی­زاده هم نمی­آمد، صفیر و نفیر گربه­ها گاهی فضا را می­شکافت و سکوت را می­شکست...

البته ناگفته نماند که «گفتمان گربه ای» در دانشگاه در ایام و به خصوص لیالی دیگر هم صورت می گرفت.

مثل شبهای سالیان بعد که خوابگاه جدید با سالن درازش دایر شده بود و گاهی در ساعت دو بامداد دو گربه شبانگاهان به صورت چهره به چهره برای یکدیگر می غریدند و پنگال بر زمین می ساییدند و ناگهان غرّش آنها به غریوی رعدگون بدل می شد و به ناگاه هم البته در اتاقی باز می شد و دانشجویی با دیدگانی یکی بسته و دیگری نیمه باز و خواب آلوده از دیر خراب آلوده خود یک لنگه کفش بزرگ را - متعلق به هرکه بود - با شدتی هرچه تمامتر...

و یا آن شب - قبل از تعطیلی ترم - که هم اتاقی عزیز من، سعید آن دوست بی شیله پیله اما راستش را بخواهید حرص دربیار که ما حتی ده بار هم با هم دعوا نکردیم (قالب توجه کسانی که با لحن مخصوصی می نویسند که ای وااااای استادمان چقدر معصوم و مظلوم بوده و اصلا هم با کسی دعوا نمی کرده!(پرانتز در پرانتز: همون قالب درسته. دست به گیرنده های خود نزنید!)) - که از ایران رفت و مرا در دلتنگی خودش گذاشت، با آن هیکل دومتری خود از پی گربه غریوکش همان بلوک قدیمی ما که جلویش برف می نشست، دور باغچه بلوک دوید و دوید و.... ناگاه گروووومپ، بر روی یخهای وسط بلوک...

تازه بدن او از بغل و به درازا به زمین اصابت و بلکه مصیبت کرده! استخوانهای سراپای او در یک نیمه بدنش سخت به زمین کوبیده و کوفته بود و گِل زده و رخساره برافروخته بود و به قول خودش خیلی هم خشمگین از اون گربه مردم آزار ...درسوخته بود!

پاک و صافی بشو و از گِل و از یخ به درآی

که صفایی ندهد آب تراب آلوده!

بچه ها روزی شماری از گربه ها را داخل گونی کردند که داستانش را بعدا می گویم. 

البته فکر می کنم شما از گربه دوستی بنده مطلع باشید.

مثل اینکه ناسلامتی بنده راجع به گربه و مخصوصا کاراکتر محبوب و مظلومی که همان گربه نره باشد، در پستهای سال 91 چیزهایی نوشته ام!

روزی از روزها بر حسب تصادف، و راستش را بخواهید از روی همان کنجکاوی جبلّی و فضولی فطری «کز آن بسرشتند گل قامت ما را» به سراغ اتاق یکی از دانشجویان جانباز جنگی رفتم که بدن بسیار نحیف و ضعیفی داشت.

من اصلا احتمال نمی­دادم او آنجا باشد.

باور می کنید: ناصر در اتاقش متروک افتاده بود و تقریبا نسیا منسیا و در حال مرگ بود!...