عرض می کردم که یادم هست زمانی در دهه فجر در دانشگاه بودم. آنقدر برف آمده بود که نگو...

می خواستم خاطرات آن ایام برفی را بنویسم. اما فعلا نشد. یعنی باید با توجه به برخی کامنتها و نظرات ارسالی چیزهایی را عرض کنم...

در باره کتاب سید محمود طالقانی، زندگی و روش قرآنی باید اشاره ای کرد به داستان کسی که در رستوران نشسته و تقاضای چلومرغ داده بود. بعد از نیم ساعتی که پیجو شد، گفتند عوامل ما در حال تعقیب مرغ هستند برای به دام انداختنش!

حالا دقیقا همین نیم ساعت یا حتی کمتر از نیم ساعت قبل از نشر سروش به من زنگ زدند و گفتند کتاب رفته چاپخانه! و در مورد عرضه اش هم در نمایشگاه یا در فروشگاه سروش هم در ایام آتی دو قول وجود دارد!

همچنین با توجه به نظرات برخی یاران ارجمند باید گفت که بله بله... از قضا از خوارزمی یعنی همان نیوتن هم می پرسن چی شد که از افتادن سیب گرفتار تعجب شدی و از پی ساختن مشکل و پرسش تحقیق رفتی؟

فرمود: آخه من زیر درخت گلابی نشسته بودم!

نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز رهروی یاد است

منظور من الان بیشتر این است که این لطیفه ام ز رهروی یاد است.

و البته آن «رهرو»، مبین ام بود که الان به مقصدش رسیده. یعنی این لطیفه بالا رو من از مبین به یاد دارم!

این هم یک لطیفه دیگر که همو گفت:

بارزس: آی پسر! تو آخرین باری که حمام رفتی کی بوده؟

دانش آموز: آقا الان زنگ ریاضیه؛ چرا سؤال تاریخی می پرسین؟!

ای وااااااااای، واقعا چقدر لطیفه! همه اش هم خوشبختانه مرتبط است با بحث و تحقیق و قشر عزیز دانش آموز و دانشجو.

راستی کسی می گفت همینکه روز معلم توی اردیبهشته و روز دانش آموز و دانشجو هم توی آبان و آذر، نشون میده این اقشار چقدر به هم نزدیکن!

عزیزی توی کامنتش نوشته بود که قرار است تا سال نود و چند این معلمهایی که اینقدر می سوزند و می سازند همه گازسوز بشوند.

واقعا آدم نمی دونه چی بگه.

همین که یک جورهایی بشه، مثلا فرض بفرمایید این ترمها رو این جوری قیچی بکنن، معلمها شاید اصلا خودشون یه طوریشون بشه. ملاحظه بفرمایید:

رفتی و چو شام تیره روزم کردی    تاریک، چراغ دلفروزم کردی

از رفتن تو سوخت دلم با جگرم           با رفتن خود دوگانه سوزم کردی!

ضمنا این هم باشه برای کسایی که هی به رباعی میگن مرحوم رباعی!

پس این رباعی از زیر بوته دراومده دیگه؟!

اون دوست دیگر هم بازسازی کرده بود صحنه آمدن دانشجوی گرامی را به کلاس: آمدن و پا روی پا انداختن و موبایل روی میز افکندن و دست و بال از جیب کت و کاپشن کندن!

با چنین اوضاعی این معلمها هم حق دارند که کمی تا قسمتی احساس «تقرعن» کنند با رؤیت صحنه های بالا. یعنی وقتی که می بینند:

فَأَلْقَى عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ (٣٢)وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ (٣٣)قَالَ لِلْمَلإ حَوْلَهُ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ (٣٤)يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ (٣٥)...

نه واقعا؛ به نظر شما معلم نباید به بقیه تذکر بده که مراقب خودشون باشند؟!

یهویی در کلاس باز بشه بعد از بیست دقیقه که از درس گذشته و بعدش...

تازه چیزهایی دیگه ای هم هست که بماند فعلا.