داستان مرد ورّاق
داستان مرد ورّاق
خب!
حالا برویم سراغ این مطلب تا ببینیم که این مرد کتابفروش بود یا نه؟
حقیقت امر این است که بعضی از دوستان در آن زمان از این سخن، بسی برآشفتند، از این که یک فرد بی ادب این گونه بی حرمتی و بی دانشی کند که
ز جمعی گر یکی بی دانشی کرد
نه که را منزلت ماند نه مه را
نبینی چــــون یکی گــــــاو علفزار
بیالــــاید همه گــــاوان ده را؟
همچنین دوستان دانشجو بسی از این امر گلایه مند بلکه خشمگین بودند که آن آقا خودش چه رهآوردی برای مردم به خصوص قشر دانشجو و تشنگان حکمت و معرفت قدسی آورده که این دانشی مرد را رمی به این گونه الفاظ و القاب می کند.
اما من می گویم که او از قضا خوب گفته است.
آری استاد ما یک کتابفروش بود.
ما افتخار بزرگی داریم که در محضر یک «کتابفروش» زانو زدیم. کتابفروشی که قوت جسم و جانش را یک جا از کتاب در می آورد.
استاد بزرگ ما یک «کتابفروش» و «ورّاق» بود، ورّاقی باقیمانده و شاید آخرین باقیمانده از نسل ورّاقان قدیم و هم ترازان ابن ندیم!
از همان ورّاقانی که فردوسی که نام و یاد آنان را مهره آخر سلسله شصت هزار درّ شاهوار می نهد:
از آن نامور نامداران شهر
علی دیلمی بودُلَف راست بهر
ابونصـر ورّاق بسیــــار نیز
بدین نامـه از مهتران یافت چیز
آری، زمانی همه چیز سر جایش خودش بود، ورّاق هم ورّاق بود، عالم هم عالم بود، استاد هم استاد بود، دانشجو هم دانشجو بود ضمناً!
(ضمناً این را هم داشته باشیم که فردوسی در ادامه همین ابیات بالاست که این سخنان زیر را هم میگوید؛ بخشی از اوصافی که فردوسی برمی شمارد، بی شباهت به اوضاع و احوالی که در باره اش گفته ایم و نوشته ایم نیست. بالاخره استاد غفاری هم در هشتمین دهه زندگی خویش بود و هفتاد سال از عمر خویش را یکسره وقف تعلّم و تعلیم و به خصوص سخن گفتن از اهل بیت کرده بود. این نور و برکت او را همچنان زنده داشته است. یاد و خاطره ها و آثار بسی ماندگارش این را می گویند به روشنی):
حُيّی قتیب است ز آزادگـــان
که از من نخواهد سخن رایگان
از اویم خور و پوشش و سیم و زر
از او یـــافتم جنبش بــــال و پـر
نیام آگـــه از اصـــل و فــرع خـراج
همــی غلطــم انــدر میـان دواج
چــو سال اندر آمــد به هفتاد و یک
همــی زیــر شعر انـــدر آمد فلک
سی و پنج سال از سرای سپنج
بسی رنـــج بـــردم بـــه امید گنج
کنون عمـــر نــــزدیک هشتاد شد
امیدم بــــه یکباره بــــر بـــاد شـد
سرآمــد کنون قصـــه یـــزدگَــــــرد
بــــه مــــــــاه سفندارمـــذ روز اَرد
ز هجـــرت شده پنج هشتاد بـــــار
کــه گفتم مــن ایـــن نـامه شهریار
چــو این نامـــور نــامه آمد بــــه بن
ز مــن روی کشور شـــود پر سخُن
نمیرم از ایـــن پس کـه من زنده ام
کـه تخــم سخن را پـــــــــراکنده ام
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین
پس از مـــرگ بـــر مـــن کند آفریــن
هــــــزاران درود و هــــــزاران ثنــــــــا
ز مــــا آفریــــن بــــاد بــــر مصطفـــا
و بـــر اهـــل بیتــــش همیدون چنین
همــی آفـــرین خوانــــم از بهر دیـن
